تبليغاتX
دل نوشته

چنان سرمست و شيدايم كه پا از سر نميدانم
دل از دلبر نميابم مي از ساغر نميدانم
برو اي عقل سرگردان زجان من چه مي جويي
كه من سرمست و حيرانم بجز دلبر نميدانم
شدم از ساحل صورت به سوي بحر معني باز
چه جاي بحر و بر باشد بجز گوهر نميدانم
دلم چون مجمر و عشقش چو آتش جان من چون عود
همي سوزد روان عودم ولي مجمر نميدانم
من آن داناي نادانم كه مي بينم نمي بينم
از آن مي گويم از حيرت كه سيم از زر نمي دانم
چو ديده سو به سو گشتم نظر كردم به هر سويي
بجزنور دو چشم خود درين منظر نمي دانم
ز هر بابي كه مي خواهي بخوان از لوح محفوظم
كه هستم حافظ قرآن ولي دفتر نمي د انم
بر آمد نور سبحاني چه كفر و چه مسلماني
طريق مومنان دارم ره ديگر نميدانم
بجز يا هو و يا من هو نمي گويم به روز و شب
چه گويم چونكه در عالم كس ديگر نميدانم
هم او صورت هم او معني هم او مجنون هم او ليلي
به غير از دلبر و ياران    شه و چاكر نميدانم

+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط مریم بانو مریم بانو |

لحظه لحظه می رود ، عمر بی مثال من
  من چه غافلم از او ، او چه بی خیال من
  من چه خسته مانده ام در مسیر این سفر
  او چه دور می شود از طریق حال من
  فرصتی نمانده تا، آخرین نگاه ،  آه
  این شتاب تند عمر ، کی دهد مجال من
  یک سکوت ناگهان، یک غروب ناتمام
  می شود تمام این ، عمر بی نوال من
  ای دل ار به راه عشق، پایدارتر شوی
   جاودانه می شود، گوهر کمال  من
  بعد از این من و گل روی مهربان دوست
         عمر من فدای تو ، عشق بی زوال من

+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 11:11 بعد از ظهر توسط مریم بانو مریم بانو |

میان چشم و دلم پیمانی متقابل بسته شده است
و اکنون هر یکی به دیگری کمک می کند وقتی که چشمم سخت گرسنه
و تشنه ی یک نگاه است یا دل عاشقم با آه هایش خود را خفه می کند
آن وقت چشمم با عکس معشوقم مهمانی و سوری به پا می کند
و دلم را به ضیافت عکس و نقش دعوت می کند
در وقت دیگر چشمم مهمان دل می شود و
از خیالات عاشقانه دل سهمی می برد
بنا براین یا با عکست یا با عشقم
در حالیکه تو خودت دوری، پیش من حاضری
و همچنان با منی، زیرا تو نمی توانی از
جایی که خیالات و افکار من می تواند
به آنجا رود دورتر روی و من همیشه با آن ها هستم
و آن ها همیشه با تو و پیش تو اند
یا اگر آن ها به خواب روند عکس تو که در برابر چشم من قرار دارد
دل من را بیدار می کند تا دلم و چشمم هر دو شاد و محظوظ شوند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 11:31 قبل از ظهر توسط مریم بانو مریم بانو |


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 2:43 بعد از ظهر توسط مریم بانو مریم بانو |

چیزهایی هست که نمی توان به زبان آورد، چرا که واژه ای برای بیان آن ها وجود ندارد. اگر هم وجود داشته باشد ، کسی معنای آن را درک نمی کند.
اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک می کنی , اما هرگز این دست های تیره ای را که قلب مرا در تنهایی گاه می سوزاند و گاه منجمد می کند ، درک نخواهی کرد ...!
.......................................
فدريکو گارسیا لورکا

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 5:14 بعد از ظهر توسط مریم بانو مریم بانو |

چرا وقتی پرواز را به من آموختی...
سقوط را برایم معنا نکردی...؟
چراوقتی بادسته گل مهرمیهمان قلبم شدی...
از پژمرده شدن گلها برایم نگفتی...؟
چرا وقتی دست دردستم نهادی...
از تنهایی آینده دستانم نگفتی...؟
چرا وقتی امیدم بودی...
از روزهای نا امیدی برایم نگفتی...؟
چرا وقتی عشقم شدی...
از مرگ قلبهای عاشق برایم نگفتی...؟
چرا وقتی کنارم بودی...
از ساعات تلخ جدائی برایم نگفتی...؟
تو نگفتی ونگفتی ونگفتی...
ولی با رفتنت...
تموم ناگفته ها را گفتی

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط مریم بانو مریم بانو |

به نام خدا
توي قاب سرد اين آيينه ها تصوير آدمكي شكسته بود .
آدمك خسته و غمگين وسياه روبروي آيينه نشسته بود .
تو چشماش ابرهاي بارون زده تلخ وسياه .
رو لباش قصه دلتنگي تو ، قصه دل تنگی ما
كي با دشنه هاي كين ، كي با داس عشق ودين ،،،،
بريده ريشه هاي اين آدمك رو از زمين.
واسه اين آدمك شهر گناه آسمون رنگ بهاري نداشت .
قفس تيره و تار زمين واسه آدمك هم جايي نداشت ........

Home
Email
Night Skin